تبليغاتX
من و خودم

من و خودم

سلام

و من به مرگ سلامی دوباره خواهم داد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

یک نسل خنده می خواهم
از نژاد لبانت
آرزوی بزرگی ست؟
"هما رفیعی"
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

این دست رهبر رو بوسیدن هم ازون کاراست ها...
پ.ن. در واقع می خواستم بنویسم این صلوات فرستادن با شنیدن اسم رهبر ازون کارهاست اما نمی دونم چرا اینو نوشتم! در هر صورت هر دوشون ازون کاران ها...
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

یه وقتا چیزای عجیب و بیخودی برام مهم می‌شن. مثل اینکه کی اس. ام. اس آخر رو بزنه، کی آخرین ایمیل رو جواب داده و جواب نگرفته،‌ کی خداحافظی کرده،‌ کی قطع کرده، کی گفته خب دیگه من برم کم کم.یه وقتا(+)... .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

من یک خیالگر حرفه ای هستم

وسط درس خوندن به خودم می آم می بینم بدون اینکه خونه زندگی ای در کار باشه، بدون اینکه همسری در کار باشه، بدون اینکه بچه ای در کار باشه نیم ساعت تمامه که دارم با وسواس کامل به این موضوع فکر میکنم که اگه یه وقتی کارم طوری بود که نتونم خودم از بچه ام مراقبت کنم و کار همسرم هم طوری بود که اون هم نتونه و خانواده هامون هم ازمون دور باشند چطور و از چه راهی می تونم یه پرستار خوب و متعهد که به بچه ام خوب آموزش بده پیدا کنم; و تمام راهها رو هم با جزییات بررسی میکنم!!
آهای یکی به من بگه اون بالا چه خبره؟!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

_...یعنی می دونی سارا بهم گفت: هیچ چیزی حق نداره باعث بشه تو نسبت به خودت احساس بدی پیدا کنی.فک کنم راس می گفت...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

جمله ی قصار

تو این سریالی که من خوشم نمی آد و نمی بینم(مثل همه ی سریالها!) یه جایی آتیلا پسیانی در نقش وکیل به موکلش می گه:
آدمی که دایم تو تردیده این اجازه رو به دیگران می ده که به جاش تصمیم بگیرن و تو این تصمیم گیری دیگران همیشه اول به منافع خودشون نگاه می کنند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

افیون شناسی

ما که در خود نمی بینیم بخواهیم برای توده ها افیون تعیین کنیم اما لا اقلش که می توانیم بگوییم احساسات افیون میم است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

درخواست کتبی

هم سوئیتی محترم پیرو اینکه سیفون دستشویی صرفا سیفون دستشویی است نه بوگیر مرحمت نموده دائما با صدای دلنواز سیفون روان ما را شاد نفرمایید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

the problem is...

دارم تو خیابون راه می رم.هوا تاریکه، هوا سرده و برفیه ، زیرلب زمزمه می کنم:
من دلم می گیرد
وقتی می بینم
حوری،
دختر بالغ همسایه،
زیر کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چند بار زیر لب می خونمش، هر بار با یه لحن و هر بار با تکیه روی کلمات مختلف.به ذهنم می رسه که حالا حوری ،دختر بالغ همسایه، زیر کمیاب ترین نارون روی زمین چی کار باید می کرده که فقه خوندنش باعث دلگیری شاعر شده؟! الان مسئله بالغ بودن حوریه؟ یا کمیاب بودن نارون؟ یا فقه خوندن حوری؟!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

و باز هم رود راوی

باید از گایتری می نوشتم.من جهان را با شکل موزون رقصش استنباط می کردم. طرح تن او با کلماتی که نوشته می شد می آمد.همانطور نرم و چرخان با جسمیتی که بر روی صفحه کاغذ مثل ستارگان می درخشد.و با آنکه مکتوب بود، گرمایش را با سر انگشتانم لمس می کردم . حتی صدای خروشان عبور رودخانه راوی هم می آمد. گایتری مثل ستاره عابری بر صدای ضرباهنگ رود می گذشت و نورش کاغذ را روشن می کرد . در هر سطر آن وجیزه چیزی از شکل حضورش روایت می گردید. هر کلمه حامل چیزی از او بود، شاید در صفحه کاغذ زندگی می کرد و من با کلمات، حضورش را کشف می کردم.چیزهایی مثل رنگ سبز چشمانش یا که قوس و قعر اندامش ظهور می کرد و طوری بود که حتی اگر روزی پیر می شد و می مرد و در خاک می پوسید، او در آن متن می ماند، با رفتار هزار گانه اندامش، همانطور که بود با ساری نقره بفتی که در هنگامه رقص، فرش قدمهایش می گردید. و هاله سوسوی نقره ای ساری اش آن غبار آسمانی می نمود که در حوالی ستاره اوسط سحابی منتشر است. صدای پای زیبش در هنگام رقص از جسمیت کلمات ساق هایش می آمد، که طنطنه بر می داشت. شکل لبهایی سرخ و خوش تراش تنی مکتوب که حتما در اوراق کهن بایگانی مدرسه قشریه خواهد ماند.تنها ممکن است زیبایی اش بوی کهنه رسالات قدیمی را بگیرد. و این مقدر اوست. ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

رود راوی

درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی زند. گاهی هم ساکن اشیاء می گردد.حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا . باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می کند و بر صفحات کاغذ می نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.
پ.ن. من اما حتی نمی تونم رنجم رو در کلمات جا بدم:(
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

خیابان یک طرفه


حال و هوای یک مهمانی شبانه را کسی که بعد از رفتن همه مانده، از طرز قرار گرفتن بشقاب ها ، فنجان ها و لیوان ها و غذاها می فهمد: در یک نگاه.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

ليديز اند جتلمن*
اينك روح لاك پشتي ام در من حلول كرده و ميل به خزيدن به درون لاكم را دارم
با اجازه
*خوشم مي آد از مسخرگي اين عبارت:دي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

من به خودم شك دارم
من به تو شك دارم
من به دنيا و مافيها شك دارم
تو خالق شكهاي مني
و اينك اين من شكاك
مخلوق تو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

آن پنج شنبه ی عزیز


ازديروز تنها خاطره ي يك پياده روي خوب و طولاني در معيت اين خانم و بعد با همراه شدن آقاي الف و در نهايت همراهي مختصر خانم في في و دوستان برايم مانده است.غرض اصلي من ديدار اين خام بعد از يك سال و نيم دوري بود كه تمام سعيم را كردم كه به تمام حاصل شود.گرچه از همان ابتدا خيال لحظه خدا حافظي مثل خرچنگ به جانم افتاده بود و حتي اجازه نمي داد لب از لب باز كنم يا حتي سر را بالا گرفته و كج كنم و نگاهي به چهره ي دوست داشتني اش بياندازم.شده بودم الكن و آبروي هر چه آدم بود را بردم با آن طرز حرف زدنم كه افسارش از دستم خارج شده بود.وقتي با اين خانم حرف مي زدم ياد حرف آقاي ايستاده با دوربين افتادم كه مي گفت حرف زدن گاهي درد را زياد مي كند و گاهي كم.حرف زدن با كسي كه حرفم را مي فهميد ، كسي كه نياز به توضيح اضافه نداشت دردم را كم مي كرد و بودن آرامش كنارم آرامم مي كرد.متشكرم خانم ساراي اتوبوسي عزيز:*
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

مردگی می کنیم

اینجا کنارم نشسته ای و از تنبل شدن این روزهایم در نوشتن گله می کنی اما نمی دانی که این روزها در زندگی کردن هم چه تنبل شده ام و اگر باشد اوقاتی هم که از این رخوت در بیایم دیدن نتیجه ی حرفها و کارها که بیشترش سوء تفاهم و سوء برداشت است مرا دوباره به همان سستی رخوتناک سوق می دهد.آری اینچنین است برادر...
پ.ن.دلمان خواست اینجا به خوانندگان خاموشمان ابراز محبت بنماییم و بگوییم که همانا وجه شبه مان بی صدا خواندنمان است:)
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    سنبل جان همچنان به حرف زدن منقطع اش ادامه مي دهد و ما هم به چرت زدنمان.از لحظه اي كه سر كلاس نشسته ايم به نظر سالها مي گذرد.ناگهان پيرزني در سالن را باز مي كند،آرام آرام جلو ميآيد تا به سنبل مي رسد و از او سراغ بيمار سكينه رحيمي را مي گيرد.حال و هواي چرت آلود ما با اين اتفاق مضحك كمي عوض مي شود و لبخندي كجكي روي لبمان نقش مي بندد اما روي لبمان مي ماسد وقتي مي بينيم سنبل جان بدون هيچ رفلكسي انگار كه درباره نحوه درمان تريپونما پاليدوم سئوالي از او پرسيده باشند جوابش را مي دهد و پيرزن بيرون مي رود.دوباره به خواب مي رويم.
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    گربه‌ی وجودم انقدر به پر و پام پیچید تا آخر سر نصف ماهی ِ شام رو دادم جلو جلو خورد!
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    امروز هم بعد از 2 ساعت اینجا نشستن و استخاره کردن که بنویسم یا نه آخر سر به این نتیجه رسیدم که همین که اینجا هنوز سر پاست در نوع خودش کلی اتفاق مهمیه ، اینبار کاغذی رو که ریز ریز سیاه کرده بودم رو با خیال راحت و بدون عذاب وجدان مچاله می کنم و دور می اندازم.
    شاید اما ...هیچی...
     
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    خانم ناله اونقدر ناله می کنه که دیگه مجالی نمی مونه که من هم از مشکلاتی که آزارم میده حرفی بزنم و و باید مدام مشغول دلداری دادنش باشم گرچه اگر هم حرفی بزنم فوری در میآد که مشکلات اون به مراتب بدتر و سخت ترند و یک هو تبدیل می شه به یه آدم خیلی خوش بین و منطقی که داغ یه همدردی مختصر رو هم رو دل آدم می ذاره!!
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    درس می خوانم در کتابخانه!

    در صحنه نبرد مکتوب استقلال و پیروزی، مکالمات نافرجام، انبوه اسمها و خطهایی که ز دلتنگی به یادگار نوشته شده اند، عقده های جنسی که روی میز کتابخونه سر باز کرده اند و نقاشی های پراکنده یه شعر روی یکی از میزها است که هر بار که می خونمش حس خاصی بهم دست می ده ظا هرا نویسنده این یکی یه کم خوش ذوق تر بوده:!
    tired of lying in the sunshine
    staying home to watch the rain
    you are young and life is too long
    there is time to kill today
    and then one day you find out
    ten years have got behindyou
    no one told you
    when to run
    you missed
    the starting gun
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    من شک می کنم
    اما شک دارم که باشم
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    من فراموش کردم که آخرش باید گفت "نخود نخود هر که رود خانه ی خود" همینه که کارم که تو اینترنت تموم می شه تمام وبلاگ هایی رو که دوست دارم می ریزم تو یه فولدری گوشه ذهنم و با خودم می برمشون خونه ی خودم و این یعنی شروع اشتباه....
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    قصه ی من وپرنده

    یه روایتی بود که یه روزی تو یه استادیوم صد هزار نفری وسط بازی یکی با تفکر و تامل به بغل دستیش می گه: یازده تا بازیکن
    طرف میگه خوب؟
    -دو تا مربی
    -خوب
    -سه تا داور
    -خوب
    -صد هزار تا تماشاچی
    -خوب چی؟
    -یعنی از بین این همه آدم کلاغ باید می اومد رو سر من می رید؟!!
    حالا این قضیه رو تعمیم بدید به میم و میدون انقلاب!یعنی از بین اون همه آدم اون پرنده باید رو سر من...
    به قول میم کوچیکه: ای گوزگار!
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    با سکوت ما درد ما می شود افزون...
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    اطلاع رسانی

    اینجانب بعد از پنج سال خودخوری، در این مکان مراتب انزجار خود را از تمام دخترخانمهای حسسساس خوابگاهی که حتی با راه رفتن گربه وار من، کتاب خوندن شبانه ام زیر نور موبایل، سحری خوردنم در تاریکی مطلق خاطرشون مکدر می شه و خوابشون آشفته، اعلام می کنم.
    پ.ن.1.شدت این حس رو از اونجا میشه فهمید که از بین تمام پست هایی که امید به تولدشون داشتم این پست متولد شد!
    پ.ن.2. این وبلاگ به هیچ دردی نخوره حداقل باید بتونه نقش چاه حضرت علی رو واسه نویسنده اش بازی کنه خوب
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    امروز نمردیم و تو درمانگاه پری ناتال فهمیدیم آخر دنیا می تواند جا هایی باشد که آدم حتی فکرش را هم نمی کند!!
    :))
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    پنین

    جون به آرامی پرسید :"یعنی نمی خواهد برگردد؟"
    پنین،سر روی دست،با گره شل مشت خود شروع کرد به زدن روی میز.
    لابلای فین های بلند و آبکی اش ناله کرد:"هیچی ندارم،هیچی برایم نمانده، هیچی،هیچی!"
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    اکانت شبانه خریده ام که به خیالم شبم را تا نیمه در اینترنت آتش بزنم حالا کسی نیست بگوید:" الاغ پس کی می خواهی بفهمی جایت که نباشد عالم واقع و غیر واقع ندارد. دنبال سهمی که برایت نیست نگرد دختر جان"
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    عقده

    میل هارا نخونده پاک می کنم،با خشم صفحه ها رو نگاه می کنم و به صاحبهاشون لعنت های بی ربط می فرستم.از اون روزاییه که فراموش کردن گرفتن عینک توسط خواهرم بهونه ای می شه که گره ی توی گلوم رو باز کنم
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    آلو

    آلوها را می شویم میان انبوه آلوهای به قول شمالی ها پخته چشمم به آلوی کوچک نپخته می افتد. دچار سیمپاتی می شوم ;متنفرم از خودم و آلوی کوچک که میان همسالان پخته مان همچنان نپخته ایم.آلوی کوچک نپخته با غیظ را در دهانم می گذارم .تمام.
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    یکشنبه نامه

    در این روز اینجانب قرار قبلی با خانوم فرانسوا بانوی بیست ساله ی محترمی از بلاد کفر داشتم, لذا در ساعت 8:45 منزل را به قصد تهران ترک کردم و در ساعت 9:45 به ایستگاه صادقیه رسیدم و از آنجا در معیت عابر سواره ی عزیز به سمت قرارگاهمان شتافتم.راستش اگر قرار باشد او را طوری که در اول نظر دیدم توصیف بنمایم باید بگویم در نگاه اول از بانوان ایرانی محترمی که در اطرافش بودند ,و گویا آنها نیز منتظر بودند, چندان قابل افتراق نبودند; شاید نگاه با دقت و نسبتا متعجبش بیش از هر چیز مرا یاری کرد که بیابمش و نه آنطور که انتظارش می رفت لباس خاص موهای بیش از حد بیرون, که بسی ساده بود این با نوی ما.به پیشنهاد عابرمان که حکم بلد ما را داشت عازم دربند شدیم در راه و خود مقصد از جوانان ایرانی ,لایف استایلمان و هابی هایمان حرف زدیم و سعی کردیم به زبان لنگمان مسایلی راجع به زندگیمان را به این خانم بفهمانیم.در راه بازگشتمان فی البداهه تصمیم گرفتیم مجموعه سعد آباد نیزبینیم و اخ و پیف بودن شاهان معدوممان را نشانش دهیم . بعد از نائل شدن به این هدف به قصد خرید سی دی شجریان و علیزاده روانه شهر کتاب شدیم که در میانه ی راه به فرمان شکم اینجانب فرمان را به سمت فست فود کج نمودیم و بعد از میل نمودن مقادیری پیتزا سیب زمینی سالاد و دوغ مجددا عازم شهر کتاب شدیم.آنجا یک عدد سی دی به تماشای آبهای سپید ابتیاع نموده و ضمیمه خانم فرانسوا کردیم. پس از آن اینجانب راه خود را جدا نموده و در نهایت با مشقات فراوان روانه کرج شدم.واین بود یکشنبه نامه من

    و اما نتایج این گردش:
    1.کمیت زبانم بد جور لنگ است
    2.ایران بیشتر از فرانسه پژو 206 دارد
    3.قیمت یک فیلم در فرانسه برابر با 12 فیلم در ایران است
    4.فرانسوا زندگی در یک خانه کوچک مدرن را به زندگی در کاخ ملت ترجیح می دهد
    5.عابر اگر نگهبان کاخ بود یحتمل الان در زندان بود
    6.و در نهایت :پیتزای ایرانی یا پیتزای فرانسوی؟ مساله این است!
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    تو

    امشب قراراست بیایی، قرار است بیایی تا حرف بزنیم، اما راستش می دانم، قرار است بروی ,میدانم قرار است حرف بزنی که قانعم کنی که می خواهی بروی،تو که رفتی کابوسهایم را به که بگویم؟

    ..می دانم به زودی باید لبه ی یکی از صفحات دفترم جزییات چهره ات را ثبت کنم تا فراموشم نشود تا به ابد, شاید در صفحه تولدت یا شاید در صفحه تولدم; اگر قربانی نامه نگاری هایمان نشده باشند.

    ...دوست داشتم آنقدر قوی بودم که بگویم این روزهای کمرنگ از حضور تو همچون سابق و به خوبی می گذرند, اما چه بگویم وقتی نمی گذرند
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    از چشم کسی افتاده ام

    ارتوپدی لازم نیست
    فقط قلبم شکسته است
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  | 

    سئوال

    خوبی؟ احمق چطور؟
    + نوشته شده در  ساعت   توسط میم  |