مجید
۲.برخی دوستان در جریان هستند که تمام شبی را از خیال حمله ئ مارمولکی خوابم نبرد و دقایق کوتاهی را هم که غفلتا به خواب رفتم مارمولک کت شلوار پوشی را را دیدم که فاتحانه روی من ایستاده بود
۲.راستی من یه تشکر بدهکارم به برادرعلی که اگر زحماتش نبود تا ابد در و دیوار خانه ام از کاهگل بود و به سیب برای تایپ کردن کلمات گوهر بار من طی دوران امتحانات ،متشکرم دوستان![]()
یک دشت یک دست سبز که از میانش ریل قطار می گذرد، آسمان آبی با ابرهای پنبه ای سفید، جز صدای پرنده ها صدایی نمی آید. کمی که می گذرد صدای نزدیک شدن قطار شنیده می شود و سوت قطار اندکی بعد رسما این نزدیک شدن را اعلام می کند. قطار نزدیک تر می شود طوری که دیگر خودش هم دیده می شود، باز هم نزدیک تر می شود تا کمی بعد از محلی که ریل کمی می پیچد و ما آنجا ایستاده ایم می گذرد و مانند نزدیک شدنش خودش و صدایش آرام آرام دور می شوند تنها چیزی که بر جای می ماند نامه ایست رقصان در هوا که از قطار جا مانده تا بر دستهای ما که در خیالمان آنجا ایستاده ایم بنشیند.پایان.
این چیزیست که در ذهنم می آید وقتی message alert tone را می گذارم روی locomotion.amr
۱.کوچکترین میم خانه دیروز، شاید برای اعتراض به غرغرهای گاه گاهی اهل خانه برای شیطنتهاش، تمام دیروز را خوابید و آنقدر اعتراضش نگران کننده بود که ظهر در آغوش مادر خوانده اش ،که من باشم،و به همراهی مادر و خاله سیب به بیمارستان برده شد![]()
۲.از زیر زیر گذر می گذرم
می بویم
می گیرم
ومی بوسم
رد تنت
رد دستانت
و رد لبانت را
در هوا
۳.دکتر زشت به خانم خاله :شما معیارهای سندم نفروتیک رو بگو؟
خانم خاله:هایپر لیپیدمی،پروتئین اوری بیشتر از چهل میلی گرم به ازای هر مترمربع از سطح بدن درروز
دکتر زشت به من:حالا شما بگو به ازای متر مربع از سطح بدن روچطور تبدیل کنیم به کیلو گرم؟
آخه این انصافه تو سئوال پرسیدن؟!
شاملو را که در گوشه ای از روزنامه قاب شده است می اندازم روز شلوار آقای برادر که اصرار کرده شلوار کتانش را طوری خط اتو بیاندازم که راحت بتواند هندوانه ی گوشه ی حیاط را که پدرم دو روز قبل از وانتی سر کوچه خریده است به تعداد نفرات خانواده ی پر جمعیتمان قاچ کند. اتو را روی عکس شاملو ،شعر شاملو ،عکس اوردوغان ،تیتر روزنامه و حروف می گردانم ،برخلاف دستم چشمم روی فکل اغراق شده ،بینی اغراق شده ،لبهای اغراق شده ،چانه ی اغراق شده و کاملا شاملوی اغراق شده می ماند.به یاد مصاحبه ی کاریکاتوریستی در جایی می افتم که می گفت: "در کاریکاتور چهره،کاریکاتوریست در نکته های قابل اغراق چهره اغراق می کند" و به این فکر می کنم که همیشه از کاریکاتور های چهره بیزار بوده ام.
دستم همچنان اتو را می گرداند و فکرم از سر بی کاری رد خودش را می گیرد و کودک بازیگوشی می شود که فراری از خواب ظهر تابستان از خانه بیرون زده باشد و در کوچه پس کوچه ها به هر جایی سرک بکشد.در خیالم روابطم را با اطرافیانم اصلاح می کنم ،بعضی رابطه ها را تمام می کنم و بعضی ها را پر رنگ تر می کنم ،بعضی ها را شروع می کنم ،حرفهای نگفته ام را به مخاطبانشان می گویم،نامه ام را به خانم اتاق سابق که فقط یک خط از آن نوشته ام کامل می کنم،درسهایم را تا امتحان کامل می خوانم و نمره ی قبول را جلوی چشمانم می بینم.و خودم را می بینم با فرانسوا یا همان آیدای صناعی!که نیمه شب در خانه ی دایی جان نبات فیلم می بینیم ،بعد هندوانه می خوریم و برای گردش فردایمان نقشه می چینیم.اتو را می گردانم ،فکرم را می گردانم. به سوال امروز سیب فکر می کنم که پرسیده در بچگی دوست داشتم چه چیزی داشته باشم و من اولین چیزهایی که به ذهنم رسید یک خانه ی درختی درست و حسابی بود و یک بادبادک بزرگ که در عصر های قشنگ تابستانهای بچگی (یا عصرهای تابستانهای قشنگ بچگی یا عصر های تابستانهای بچگی قشنگ!) که هنوز کوهها پشت آپارتمانها قایم نشده بودند از بالای پشت بام به هوایش بدهم و طناب در دست کره را روی بربری داغ بگذارم که آب شود و بربری کره ای را نوش جان کنم .
دستم با اتوی داغ روی شلواز آقای برادر جای دوری نرفته است ،اما کودک بازیگوش کماکان دور می شود...