سارا کاش گذاشته بودی همونجا بغضم بشکنه که اونطور تو تاریکی شب یک ساعت به خودم چنگ نندازم , که نتونم از این سئوال بگذرم که چرا اون؟ چرا اون؟ چرا اون؟ و گریه هام رو ببلعم که یه وقت کسی صدام رو نشنوه
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|
بازم هم راهییم دمدمه های غروبه و تاریکی دیگه مجال کتاب خوندن نمیده.واسه همین کتاب رو روی صندلی کنارم میذارم و تو زمانی که به نظر بی انتها میاد به تماشای دورو برم مشغول می شم.اونقدر جذب زیبایی و آرومی اینجا می شم که دلم میخواد واقعیتها و رویاهایی رو که تو ذهنم می چرخند رو توصیف کنم بدون اینکه زحمت اینو به خودم بدم که این عبارتهای آشفته رو با سنجاقی از کلمات به هم وصل کنم. . .
انقدر طول دادم تایپ کردن این نوشته رو که کاملا لوث شد.
در راستای نوار دیشب: امان از دست این آدم بزرگها...
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|
یه جورایی خیلی به هم ریختم پسر ،این خوابها هم که...
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|