به بهترین ترجمه جایزه نفیسی تعلق می گیرد
daydream delusion
Lemousine eylashe
oh, baby, with your pretty face
drop a tear in my wine glass
look at these big eyes
see what you mean to me
sweet cakes and milkshakes
I'm delusion angel
I'm a fantasy parade
I want you to know what i think
don't want you to guess any more
you have no idea where i come from?
we have no idea where we are going?
lodged in life
like branches in the river
flowing downstream
cuaght in the current
I carry you
you'll carry me
that's how it could be
don't you know me?
don't you know me by now?
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|
-دوباره در موردش به من بگو
-چرا
-برای اینکه دوست داری اون رو به یاد بیاری
-اون زیبا بود..برای من عالی بود
-نه از کلمات استفاده نکن چشمات رو ببند و اون رو به یاد بیار
-تو می تونی فقط جزییات رو لمس کنی جزییاتی که هرگز نمی تونی با کلمات بیان کنی و می تونی این وقایع عالی رو احساس کنی حتی اگه نخوای تو اینها رو کنار هم قرار میدی و احساس می کنی که وجود داری
memento رو خیلی دوست دارم
صحنه های زیادی داره که دوسشون دارم مثلا همین صحنه ای که نوشتم واقعا جزییاتی رو نشون می ده که قابل بیان نیست و آدم فقط میتونه احساس کنه
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|
یه سری وسیله ها هستند که برای من هنوز هیجان روز اول آشنایی باهاشون رو حفظ کردند مثل در قوطی باز کن، چراغ قوه، آسانسور، اره، ...
یکی از این وسیله هاکه از بچگی دیدن و استفاده کردن ازش لذت خاص و مبهمی رو در من ایجاد می کرده "چتر"ه(شاید لذتی همطراز خوردن یه بستنی قیفی تو ظهر تابستون) و شاید به خاطر قدردانی از این حس خوبه که می خوام یه پست راجع به "چتر" بنویسم.
اولین چتری که برخورد نزدیکی باهاش داشتم چتر خواهرم و همسرش بود که یه چتر بزرگ عصایی مشکی بود. یادمه هر وقت تو روزای بارونی با چترشون به خونه ی ما می اومدند چتررو یه گوشه اتاق باز می کردم و به تبعیت از کارتونهای اون زمان سریع زیرش می نشستم و یه وری لم میدادم و خودم رو با لباسی با طرح نخل تو ساحلهای قشنگ کارتونی با خورشید طلایی و دریای آروم می دیدم که عینک آفتابی با فریم رنگی زدم و دارم با یه نی با راه راه های اریب قرمز و سفید از یه لیوان شیشه ای بلند آب پرتغال می خورم و هیچ توجهی هم به صدای شرشر بارون و رعدو برقهایی هم که می شنیدم نمی کردم چون دریای ذهن من پر بود از جیغ مرغهای دریایی. ومن تمام اینها رو مدیون همون چتر بزرگ عصایی مشکی بودم.از اونجایی که تو خونه خودمون چتر نداشتیم (چراش رو دقیقا نمیدونم، شاید اون زمان با اون بارونهای گاه گاهی و کوتاه شهرمون چتر داشتن بیشتر جزء امور قرتی گری محسوب می شد!)برای همیشه این علاقه به چتر و تصور ساختن یه دنیای جدید زیر چتر یه گوشه ای از وجودم باقی موند.تا اینکه روزگار منو کشوند به شهر بارونای ریز و موهبت داشتن یه چتر کاملا شخصی نصیبم شد.
حالا بارون که می آد هر جای خیابون که باشم اتاقک شخصی خودم رو بر پا می کنم و با احساس امنیتی که زیراین سقف دوست داشتنی دارم آوازی زیر لب زمزمه می کنم و تو فاصله ی سکوتهاش به صدای شرشر روی سقف گوش میدم .گاهی به این فکر میکنم که چتر این خاصیت رو داره که آدمهای دور از هم رو واسه ساعتی هم که شده به هم نزدیکتر کنه.
چتر رو دوست دارم به خاطر تمام توضیحاتی که دادم و تمام توضیحاتی که ندادم و لازم میدونم به خاطر تمام لحظات خوبی که باهاش سپری کردم ازش تشکر کنم:"مرسی چتر"
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|
گاهی وقتها هوس می کنم یه پست متنوع بنویسم اونقدر متنوع که همونجا رو کیبورد بالا بیارم و سبک بشم:)
پ.ن.خدا شما و گنجینه ی وسیع واژگانتان را حفظ کند تیناینا
+ نوشته شده در ساعت   توسط میم
|